|
دلتنگه بارون
|
|
|
|
خودت را بشناس و در دنیا چیز زیادی نمی یابی... اوی درونت را باور کن .... با همه قدرت خود اندوه را پس بزن ...بیندیش در این سفر باید یاد گرفت ..افسوس و حسرت را رها کن وبه راه بیفت ..کودکی شو سر خوش و شاد... شادمان از داشتن حامی ای چون او سر بلند به اسمان بنگر.. کمی انسوتر کسی را دید که خلوت گزیده بود و ارام با خود می گریست و می کوشید از نی شکسته خویش نوایی طرب انگیز حاصل کند و با خود می گفت...بار الاها شکستن این نی دل مرا به درد اورده است ....هیهیا بر من دلهایی را که شکستم دل تو را چگونه به درد اورده است. خواب شبها و نور روز ها به من حرام اگر زین پس به غیر سامان دادن زندگی خود به داوری زندگی مردم بنشینم... بامدادان را غیر یاد تو اغاز کنم یا شامگاهان را به غیر یاد تو به پایان ببرم.... خدایم تو را می خوانم از ان لحظه که جان در بدنم به تکاپو افتاد تا ان لحظه که جان در بدنم ارام گیرد.... می کوشمو می جنگم......خدایا ارامشی به من عطا کن تا توان گذشتن از این دنیای خاکی را تجربه کنم .... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:45 توسط دریا |
|
|
|
|
بیقراره تو ام و در دل تنگم گله هاست
بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در اب
در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست....... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:3 توسط دریا |
|
|
|
|
امشب....امروز .....فردا امروز روز خوبی نبود با اینکه تنهانبودم اما عجیب تر از همیشه احساس تنهایی می کردم.... دلم می خواست تو چشای یه نفر زل بزنم ...بعد بهم بگه اخه تو چته؟.....بزنم زیر گریه و زااااااااااار زار گریه کنم... به تلافیه همه اون گریه هایی که تو دلم کر دم و نذاشتم حتی یه قطرشو کسی ببینه ..الانم احساس می کنم که تنها همدمم شده این وبلاگ....دارم زیر بار این دنیا خورد می شم...... دلم می خواست که دو راه بیشتر نداشتم.... اول اینکه چشمامو می بستم و وقتی باز می کردم می دیدم دوباره بچه شدم.... اون قدر که دارم تو حیاط خونمون بازی می کنم...با همون همبازیا .با همون تنهاییا.... دوم اینکه،چشمامو می بستم............دیگه باز نمی کردم..................... امروز به یاد تو هم خیلی بودم...خیلی ...عزیزم فقط می خوام که منو ببخشی... خبلی بدی کردم می خواستم بگم من که عاشق ترینم .. تو فرصت ندادی.....تو فرصت ندادی.... می گفتم یه ابری . یه همرنگ بارون یه بارون رحمت واسه سبزه زارون می خوام با تو باشم ...هنوز عاشقونه ولی نازنینم ....چگونه چگونه؟؟ من از سبزه سبزم ..ولی خسته خسته من از شهر عشقم...ولی دل شکسته می خواستم بگم من که عاشق ترینم می خواستم بگم من که عاشق ترینم می خواستم بگم من که عاشق ترینم........... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:44 توسط دریا |
|
|
|
|
امروز اخرین امتحانمو دادم..... توی راه خیلی فکر کردم.....به امسال ..به پارسال.... به اینکه چققدر از امسال تا پارسال عوض شدم..به اینکه چقدر پارسال سر سخت بودم و امسال شکننده.... به اینکه توی یه سال ادما چقدر می تونن عوض بشن.... به اینکه پارسال این موقع کجا بودم و امسال کجا!!!!! حرفی نیست که قابل گفتن باشه ... بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین................................................................ خدایم..... خدای من یک سال گذشت،و چهار فصل و دوازده ماه،پی تقدیری نیکو،پرسان می گشتم ،شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به اسمان بلند بود،قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست بنگارد تقدیر نیکویی را... هیهات!!! با افتاب فردایش تقدیری دیگر را جستجو کردم مبار دیگر اروی خیسم خشکیده بر باد رفت....... هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زان و زدم که ذکر توگویم.. پیشانی بندگی بر بر تربت ان نازنین می نهادم اما چه گستاخانه فارغ از یادت نماز گذاردم.... اما چه شرمگینانه بعد از نماز بندگیت هر چه شد چیزی انگاشتم که من نبودم و خداییت را قسم دادم.... هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدیو عفو کردی ندیدم... چه می گویم!؟!؟ خدای من چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانیم؟ چگونه است که رهایم نمی کنی؟ چگونه است که هرگز......هرگزاز تو ناامید نمی شوم این چه رسم خدایی است؟ خدای من .......خدای من.....لحظه ای بی تو پوچم... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:1 توسط دریا |
|
|
|
|
غمی غمناک..
شب سردیست ومن افسرده... راه دوریست و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم تنها از جاده عبور.................... دور ماندند ز من ادمها سایه ای از سر دیوار گذشت.....غمی افزود مرا بر غمها...
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی... نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر،سحر نزدیک است.. هر دم این بانگ بر ارم از دل، وای این شب چقدر تاریک است!!! قطره ای کو که به دریا ریزم.. خنده ای کو که به دل انگیزم.. مثله این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل... "غم من لیک غمی غمناک است"
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:53 توسط دریا |
|
|
|
|
پشت دریاها.......
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به اب دور خواهم شد از این خاک غریب که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی ودل از ارزوی مروارید همچنان خواهم راند. نه به ابی ها دل خواهم بست نه به دریا-پریانی که سر از اب به در می ارند و در ان تابش تنهایی ماهیگیران می فشانند فسون از سر گیسو هاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند؛ ((دور باید شد.دور.)) مرد ان شهر اساطیر نداشت زن ان شهر به سر شاری یک خوشه انگور نبود. هیچ ایینه تالاری،سر خوشی ها را تکرار نکرد چاله ابی حتی مشعلی را ننمود. ((دور باید شد.دور.)) شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند: پشت دریا ها شهریست که در ان پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوتر هاییست که به فواره هوش بشری می نگرند. دست هر کودک ده ساله شهر،شاخه معرفتی ست مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله ،به یک خواب لطیف. خاک موسیقی احساس تو را می شنود. و صدای پر مرغان اساطیرمی اید در باد . پشت در یاها شهریست که در ان وسعت خورشیدبه اندازه چشمان سحر خیزان است شاعران وارث اب و خرد و روشنی اند. «پشت در یاها شهریست! قایقی باید ساخت» ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:57 توسط دریا |
|
|
|
|
بیایید بهاری باشیم..
این بهار است همون بهاری که هممون منتظر اومدنش بودیم من که لحظه لحظشو دوست دارم هر چند که زود می گذره هر چند که هنوز هیچی نفهمیدم اما هفت روز از سال گذشته و اصلا به حرف من که می گم نرو گوش نمیدهههههههههه.... یاد ان روز قشنگ...... روی یک برگ سفید...من نوشتم قطره تو نوشتی دریا من نوشتم من و تو .تو نوشتی نه ما ولی ای کاش نمی امد ان روز ....... روی یک برگ سیاه من نوشتم دریا .تو نوشتی قطره من نوشتم ما.تو نوشتی .من و تو .... یاد ان روز قشنگ .یاد ان روز سیاه...... یاد ان همه لبخند.یاد ان همه گریه....... یاد ان لحظه دیدار .یاد ان لحظه غم.... یاد ان روز که به من گفتی............... یاد ان روز که تبریک امدنت را شاد باشی بود....... یاد ان چشمان پر از اشکم یاد ان دل پر از دردم..... و امروز نه تو هستی نه من ..........
سایه ای بود که از سر دیوار گذشت................... بهارت بهاری. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:57 توسط دریا |
|
|
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد وشور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی چو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزد ارام روی دفترم دستهای فارغ از افسون شعر یاد می ارم که دردستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند اه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذ ها ودفتر های من در اتاق کوچکم پا مینهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر ایینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای می رهم از خویش و می مانم زخویش هر چه بر جا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور وپنهان می شود می شتابد از پی هم بی شکیب روزها و هفته هاو ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد انجا زیر خاک!! بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار خاک گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام وننگ فروغ فرخ زاد امروز نیز گذشت مثه همه روزایی که می یاد و میره فقط یه کم دلتنگ بودم امیدوارم یه روز به ارزوهای کوچیک و بزرگمون برسیم......... به امید ان روز......
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:36 توسط دریا |
|
|
|
|
امروز از اون روزاييه كه اسمون يه عالمه غصه داشته ...وقتي نگاه مي كنم كه اسمون چطوري باريدنشو مي ذاره واسه شبا باعث ميشه بيشتر به كاراي خدا فكر كنم فكر كنم كه چطوري بارون داره برف داره اما تو دلش نگه مي داره تا همههههه دلتنگياشو شب كه همه خوابند روي دل طبيعت خالي كنه ..چطوري اون همه غصه رو نگه ميداره تا شب كه ديگه كسي حوصله نگاه به اسمون نداره و فقط به فكر اینه که خستگیاشو با یه خواب خوب خالی کنه... ما هم تنهاييم ...هممون .هممون تنهاييم چون بايد تنها باشيم وقتي كه بودن يا نبودنه اادما واسمون عادي ميشه ديگه جايي واسه دلتنگي وخيييييلي چيزاي ديگه نمي مونه...نمي دونم شايد اينا از نشونه هاي اومدنه عزيزي باشه كه هممون دوستش داريم اما نمي دونيم حقشو به جا اورديم يا نه؟ نمي دونيم وقتي مياد باهامون چه رفتاري داره .....
اين روزا روزاي اعلامه سرسپردگي به اقا و سرورمونه ...يا حسين كمكمون كن كه توي اين روزا بتونيم اون طوري كه تو ازمون انتظار داري بشيم كمكمون ككن كه هميشه يادمون باشه واسه چي شهادت به جان خريدي واسه چي عشق حقيقي رو به ما نشون دادي ..كمكمون كن دركش كنيم و هميشه به يادت باشيم ..عشق تو توي وجودم موج ميزنه ...ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:56 توسط دریا |
|
|
|
|
مل -7سالهارزوي شما چيه ؟ تا حالا شده قبل از اينكه ارزوهاتونو بگيد اول براورده شدنه ارزوهاي بقيه رو از خدا بخوايد تا حالا شده اونقدر واسه بقيه دعا كنيد كه ارزوهاي خودتونو فراموش كنيد؟ ابي تر از انم كه بيرنگ بميرم از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم ... شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم......................................................................................................................................................... ميدونيد چيكار كردم !!!!!!!!!بعد از كلي درس خوندن رفتم سر جلسه امتحان بعدش بهم گفتند امتحانتون صب بوده وايييييييييييييييييي دنيا رو سرم خراب شد حالا بايد بدوييم دنبال گواهي كه اي چه مريضي نا علاجي داشتيم كه نميشده برم سر جلسه تا حذف پزشكيم كنن لااقلواسه اولين بار تو دوران تحصيلم اين اتفاق افتاد و به عنوان احمقانه ترين كاري كه توي دوران تحصيلم انجام دادم هيچ وقت فراموشش نمي كنم ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:15 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم وتو چون خود نداری.. |
|
دی 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
حرفهای اسمانی عاشقانه ابی اسمان دلپذیر نامه تاریخ ایران تک پسر::قالب ساز |
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|
|
RSS
|